محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
831
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گشت . » در آن وقت راهب ايستاده بود و آنها را قسم مىداد كه پيمبر را سوى روميان نبرند كه اگر او را ببينند به نشان پيمبرى بشناسند و او را بكشند ، كه هفت تن از سوى روم بيامدند و راهب سوى آنها رفت و گفت : « بچه كار آمدهايد ؟ » گفتند : « در اين ماه پيمبر در آمده و به همه راهها كس به طلب وى فرستادهاند و ما را از اين راه فرستادهاند . » راهب گفت : « آيا كسى به دنبال شما به راه هست ؟ » گفتند : « نه ما اين راه را گرفتيم . » گفت : « به پندار شما اگر خدا خواهد كارى را انجام دهد ، كسى از مردم جلوگيرى آن تواند كرد ؟ » گفتند : « نه و به نزد او شدند و با وى بماندند . » گويد : و راهب پيش كاروانيان آمد و گفت : « شما را به خدا سرپرست او كيست ؟ » گفتند : « ابو طالب است . » گويد : و راهب همچنان ابو طالب را سوگند داد تا وى را بازگردانيد و ابو بكر رضى الله عنه بلال را با وى بفرستاد و كلوچه و زيتون به دو توشه داد . على بن ابى طالب گويد : از پيمبر صلى الله عليه و سلم شنيدم كه فرمود : « هرگز به قصد كارهاى مردم جاهليت نيفتادم مگر دو بار كه خدا ميان من و آنچه مىخواستم حايل شد ، پس از آن ديگر قصد بدى نكردم تا خدا عز و جل مرا به رسالت خويش گرامى داشت ، شبى به پسرى از قريش كه در بالاى مكه با من به گوسفندچرانى بود گفتم : چه شود كه گوسفندان مرا بنگرى تا به مكه شوم و بگردم چنان كه جوانان مىگردند . » و او گفت : « چنين كن . »